منوچهر خان حكيم

48

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

قاه‌قاه خنديد و گفت : بيت « 1 » ، صيد را چون اجل آيد ، سوى صيّاد رود اين بگفت و شمشير چون تختهء دكّان عصارى از غلاف كشيد ، نهيب به محمّد داد كه : بگير ، اوّل تو را بايد كشت و بعد از آن جمع مال سوداگران را متصرف گرديم كه محمد شيرزاد مركب را در زير بغل او دوانيد و سر دست او را با تيغ در روى هوا گرفت كه فيروز شروع به خنديدن كرد و گفت : تا حال سر راه به من گرفته بودى ، الحال دست گرفتن معنى زنهار خواستن است . محمّد گفت : تو اينقدر مردى ندارى كه دلاوران با تو اوقات صرف كنند . مىخواهم كه تيغ از كفت بيرون آورم . فيروز گفت : غلط به خاطر خود راه مده كه مرا فيروز يلداقى مىنامند ، كه از ترس من جمشيد خاورى بر سر تخت به استراحت نمىتواند كه بخوابد ، تو از دست من تيغ مىگيرى ؟ ! محمّد گفت : كه قبضهء شمشير خود را محكم نگاه‌دار . پس چنان فشارى بر دست او زد كه از هر بن ناخن او فوّاره خون روان شد ، كه آخر الامر فيروز تاب نياورد و از قبضهء تيغ دست برداشت . محمّد شمشير از دست او گرفته به يك طرف انداخت و به دست ديگر كمربند او را گرفته ، از خانهء زين درربود و به جاى سپر در سر كشيد و به دست ديگر شمشير از غلاف كشيد چون گرگى كه در ميان گله افتد و خود را بر چهارهزار كس او زده ، جمعى را به دوزخ رسانيد و جمعى الامان آورده ؛ محمد گفت : اگر مىخواهيد كه از تيغ من جان بدر بريد ، ايمان آوريد . بعضى از ترس ايمان آوردند . آخر الامر ، محمد ، فيروز را بر زمين زد و دست به خنجر كرده بر سينهء او نشست كه سرش را ببرّد ، كه آن ملعون شروع در تضرّع نمود و گفت كه : اگر مرا امان ، دهى مسلمان مىشوم . پس محمد دست و گردنش را به خم كمند بسته ، كه سوداگران مانند پروانه به دور [ او ] گرديدند و گفتند : اى دلاور ! اگر اين حرامزاده را در پيش جمشيد خاورى ببرى ، تو را در پادشاهى با خود شريك خواهد نمود ؛ چرا كه مكرّر جمشيد لشكر بر سر آن حرامزاده مىبرد و مغلوب شدى . فيروز دانست كه سوداگران راست مىگويند ، تا چشم جمشيد بر او افتاد امانش نخواهد ( 30 ) داد ؛ كه فيروز را فكرى به خاطر رسيد و گفت :

--> ( 1 ) . كذا .